اينجا جايی ديگر است

دل گویه های من

 

کیف دارد به خدا!

کیف داره که هرچند وقت یه بار یادت بیاد یه وبلاگ داری! یه وبلاگ که یه موقعی شلوغ بود

بعد خیلی آروم و بی سر و صدا بری خودت یه سر بهش بزنی

و ببینی هنوز یه دوست خوب هست که میاد بهت سر می زنه و حالت و می پرسه

کیف داره به خدا ستاره بانو

   + دل گویه ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠
    ...تو می گویی ()

 

من شکستم

من صدای شکستن ت را شنیدم

و در خود شکستم

 

مرا ببخش

مرا برای تک تک ترک هایت

مرا برای این آخرین ضربه ببخش

   + دل گویه ; ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩
    ...تو می گویی ()

 

نمی فهمی چرا
فقط یهو دیگه نمی بینی
حس می کنی داری غرق می شی
به چشمات فشار میاری
شروع می کنی پلک زدن
تندتر....
تندتر
بزن
کم کم یه چیزایی از پشت پرده دیده میشه
اشک سفرش رو از گونه هات شروع می کنه
این تازه شروع سفره....

   + دل گویه ; ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸
    ...تو می گویی ()

 

درست همون موقعی که دریا عصبی شده و دهنش کف کرده،....

درست همون موقعی که داری وسط موج هاش دست و پا می زنی که بیای بالا،....

یه لحظه،....

فقط یه لحظه بالا رو نگاه کن،....

بالا رو نگاه کن و خورشید رو لا به لای ابرای آسمون پیداش کن،....

اون وقت قول می دم،....

قول می دم چنان محو زیبایی پرتوهای سرک کشیده از ابرش بشی که دست و پا زدن رو فراموش کنی.....

ناخود آگاه سوار موج می شی و حرکت سیال رو شروع می کنی،....

درست اونجاست که از سکون سیالت لذت می بری و  تو

-همون آدمی که در به در دنبال هیجان می گشت-

عاشق سکون لحظه ایت می شی

و آ...رو....م

لبخند می زنی،.....

کم کم ابرها هم لبخند می زنن،....

بارون می زنه،....

آسمونم یه لبخند هفت رنگ مهمونت می کنه.....

   + دل گویه ; ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
    ...تو می گویی ()

 

باران نبود که ببارد

ابر چشمان من اما

....

بارید

   + دل گویه ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸
    ...تو می گویی ()

 

به گمانم باید دلی سیر گریست

باید گریست به حال اشک در هم شکسته

و بغض های نشکسته

به حال دلتنگی های بی جواب و

دروغ های بی دلیل

....

   + دل گویه ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸
    ...تو می گویی ()

 

پرواز را که آموختی بلند بپر

  کوتاه که بپری

            با باد و باران

               سنگ و طوفان

 خواهی نشست....

   + دل گویه ; ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸
    ...تو می گویی ()

 

من سر نخ را به دستان دوستی ات سپردم

پیدا کردن گره و گشودنش با تو!

   + دل گویه ; ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸
    ...تو می گویی ()

 

لبخند می زنم

آرام و بی انتها                           

 به وسعت تمام نگرانی هایم ، دغدغه هایم

و به وسعت تمام اشک هایی که ایستاده ام

جلوی جاری شدنشان

 به وسعت زیبایی ها

و به وسعت شادی هایم

و  به وسعت تمام عشقی

که در قلبم حس می کنم

              به زندگی

              به زنده بودن

 چیزیست مابین سرمستی و غصه

  نمی دانم  چرا گاه اینچُنین می شود!

   + دل گویه ; ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸
    ...تو می گویی ()

 

من شادی هایت را دلتنگم

و دلتنگی هایت را شانه ای برای گریستن

و می دانم

اشک های بی گناهت را تقدسی است ستودنی

   + دل گویه ; ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸
    ...تو می گویی ()

 

گریه باران دلم

اشک ها می ریزد

           در خفای دل خود

خوب می داند دل من

که به اندازه یک پنجره نازک شده است

         و به هر بارانی، شیشه اش می شکند

خوب تر می داند

که نوای شکنش

در غزل چین بهار

       نور را می شکند

تو اگر بارانی

      به هوای دل من باز ببار

              شاید این بار دلم گفت و شنفت

              شاید این بار دلم شست و شکفت

   + دل گویه ; ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸
    ...تو می گویی ()

 

اینجا جایی دیگر است

              و ترنم سبز ترانه

                    لا به لای سوسوی ستاره

   عاشقانه هایی می خواند از دل خویش

 اینجا جایی دیگر است

   + دل گویه ; ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٦
    ...تو می گویی ()

 

 اینجا جایی دیگر است


   و من از ازل می سرایم


                من از بکارت صبح


           و قداست شبنم آمده ام


    من از سرای همیشه سبز


من از جانب عشق می آیم

   + دل گویه ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦
    ...تو می گویی ()