درست همون موقعی که دریا عصبی شده و دهنش کف کرده،....
درست همون موقعی که داری وسط موج هاش دست و پا می زنی که بیای بالا،....
یه لحظه،....
فقط یه لحظه بالا رو نگاه کن،....
بالا رو نگاه کن و خورشید رو لا به لای ابرای آسمون پیداش کن،....
اون وقت قول می دم،....
قول می دم چنان محو زیبایی پرتوهای سرک کشیده از ابرش بشی که دست و پا زدن رو فراموش کنی.....
ناخود آگاه سوار موج می شی و حرکت سیال رو شروع می کنی،....
درست اونجاست که از سکون سیالت لذت می بری و تو
-همون آدمی که در به در دنبال هیجان می گشت-
عاشق سکون لحظه ایت می شی
و آ...رو....م
لبخند می زنی،.....
کم کم ابرها هم لبخند می زنن،....
بارون می زنه،....
آسمونم یه لبخند هفت رنگ مهمونت می کنه.....
باران نبود که ببارد
ابر چشمان من اما
....
بارید
به گمانم باید دلی سیر گریست
باید گریست به حال اشک در هم شکسته
و بغض های نشکسته
به حال دلتنگی های بی جواب و
دروغ های بی دلیل
....
پرواز را که آموختی بلند بپر
کوتاه که بپری
با باد و باران
سنگ و طوفان
خواهی نشست....
من سر نخ را به دستان دوستی ات سپردم
پیدا کردن گره و گشودنش با تو!
لبخند می زنم
آرام و بی انتها
به وسعت تمام نگرانی هایم ، دغدغه هایم
و به وسعت تمام اشک هایی که ایستاده ام
جلوی جاری شدنشان
به وسعت زیبایی ها
و به وسعت شادی هایم
و به وسعت تمام عشقی
که در قلبم حس می کنم
به زندگی
به زنده بودن
چیزیست مابین سرمستی و غصه
نمی دانم چرا گاه اینچُنین می شود!
من شادی هایت را دلتنگم
و دلتنگی هایت را شانه ای برای گریستن
و می دانم
اشک های بی گناهت را تقدسی است ستودنی
گریه باران دلم
اشک ها می ریزد
در خفای دل خود
خوب می داند دل من
که به اندازه یک پنجره نازک شده است
و به هر بارانی، شیشه اش می شکند
خوب تر می داند
که نوای شکنش
در غزل چین بهار
نور را می شکند
تو اگر بارانی
به هوای دل من باز ببار
شاید این بار دلم گفت و شنفت
شاید این بار دلم شست و شکفت
اینجا جایی دیگر است
و ترنم سبز ترانه
لا به لای سوسوی ستاره
عاشقانه هایی می خواند از دل خویش
اینجا جایی دیگر است
اینجا جایی دیگر است
و من از ازل می سرایم
من از بکارت صبح
و قداست شبنم آمده ام
من از سرای همیشه سبز
من از جانب عشق می آیم